جعبه کارتُنی که پر بود از کتابهام رو محکم انداختم زمین و دستم رو به دیوار گرفتم و نفسم رو تازه کردم.آزاده لبخندی زد و گفت :
کوه کندی؟
اخمام رو توی هم کردم و گفتم :آزاده رو اعصابم نرو که حوصله ندارما..
برچسب: نویسنده: نادر تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1391 ساعت: 20:08