خرید بک لینک

بی قرارم کن (5)

درست مثل یه مجسمه زل زده بودم به روبروم ...سر آزاده روی شونه هام بود و کمی آرومتر شده بود.

چه زود با حس تنها بودن و بی کس بودن خو گرفته بودیم.انگار سالیان دور بود لحظه های با هم بودن.

دستی رو روی شونه ام حس کردم . به چهره لیلی که اشک آلود بود و بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.

برچسب: نویسنده: نادر تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1391 ساعت: 20:08

صفحه بندی