شاهین نجفی- شیطان پرست-بیوگرافی - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
شاهین در شهر بندر انزلی و دو سال بعد از انقلاب به دنیا آمده است به دوران کودکی اش که نگاهی بندازیم به جز سختی نمی توان چیز دیگر دید. از دست دادن پدر در سن شش سالگی بعد از آن سر و کله زدن با یه برادر معتاد به مواد مخدر ، همین موارد کافی است تا در درون اش خوی سرکش اش شکل بگیر.از کودکی که بگذریم در دور...
رمان بي قرارم كن(1) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
اينم يه رمان جديد ديگه براي شما دوستاي گلم....خلاصه رمان : در مورد دختریه بهنام آهو که در یه خانواده ۴ نفره زندگی میکنه که از قرار باباش سرگوشش و میجنبه و یک هووی خوشگل برای مامانش آورده در طول رمان عمه سروه که یکی از آشناهاشونه میمیره این هاهم برای خاک سپاری میرن کرمانشاه که در راه برگشت یه اتفاق ب...
رمان بي قرارم كن(2) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن (2)با چه وضع و حالی به خونه رسیدم بماند. جون کندن که گفتن نداره.از اون طرف هم دلم بدجور درد گرفته و بود و از دردهای آشناش حدس میزدم که حدسیات صبحم درست از کار در آومده باشه.تا موقعی که به در خونمون برسم کیفم رو طوری جلوی پام گرفته بودم که زانوم معلوم نشه.
رمان بي قرارم كن(3) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن (3)جعبه کارتُنی که پر بود از کتابهام رو محکم انداختم زمین و دستم رو به دیوار گرفتم و نفسم رو تازه کردم.آزاده لبخندی زد و گفت :کوه کندی؟اخمام رو توی هم کردم و گفتم :آزاده رو اعصابم نرو که حوصله ندارما..
رمان بي قرارم كن(4) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن (4) یه فاتحه خوندم و ار روی زمین بلند شدم .از لای جمعیتی که برای خاکسپاری عمه سروه اومده بودن و همه هم از اهالی همون روستا بودن رد شدم.به آسمون نگاه کردم آسمون هم گرفته بود و صدای هیچ پرنده ای نمیومد.
رمان بي قرارم كن(5) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن (5) درست مثل یه مجسمه زل زده بودم به روبروم ...سر آزاده روی شونه هام بود و کمی آرومتر شده بود.چه زود با حس تنها بودن و بی کس بودن خو گرفته بودیم.انگار سالیان دور بود لحظه های با هم بودن.دستی رو روی شونه ام حس کردم . به چهره لیلی که اشک آلود بود و بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.
رمان بي قرارم كن(6) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن(6)با یه خودکار دور یه آگهی رو خط کشیدم که صدای ضربه پی در پیِ در من رو از جا پروند. حدس زدم خانوم کبیری باشه .بنده خدا خیلی هوامون رو داشت. به طرف در رفتم و در رو باز کردم که با هیکل ورزشکاریه آقای کبیری مواجه شدم.از این که بدون روسری و پوشش مناسب در رو باز کرده بودم از دست خودم عصبانی ش...
رمان بي قرارم كن(7) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن(7)از آشپزخونه اومدم بیرون .که لیلی به طرف اومد و گفت: عزیزم این خرما ها رو هم میخوای بیاری؟ این دیگه پرسیدن نداشت؟! این خرما ها رو که برای دکور خونه درستشون نکرده بودم.اهمیتی به سوالی که ازم کرده بود نکردم و به طرف خرماهایی که روی میز بود رفتم و گفتم :کیمیا ما با شما میایم دیگه. قیافه اش...
رمان بي قرارم كن(8) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن(8)***نمیدونم چند روز بود که خودم رو توی خونه زندانی کرده بودم..از این که اینقدر ضعیف بودم و تنها راه مقابله با این اتفاق افتاده رو زندانی کردن خودم میدونستم از دست خودم عصبانی بودم.
رمان بي قرارم كن(9) - تاریخ: 1391/11/25 ساعت: 20:08
بی قرارم کن(9)دستم و مشت کردم و با حرص گفتم: خیر ندیده میمیردی یکی از اینها رو با خودت بیرون میبردی.جون به جونت کنن از مردونگی بویی نبردی.تا موقعی که آسانسور هر کدوم از طبقه رو طی کنه و دوباره به طبقه پنج برسه یه کله پاچه گوسفند